اگه قسمت اول رو به خاطر ندارید می تونید اینجا بخونید.
سوار که میشم می زنه زیر خنده و میگه: سر کاری خوبی بود، نه!؟ به زور لبخند می زنم و میگم: خیلی تک بود!!! هنوز ۵۰ متر دور نشده که دستش رو میذاره روی پام و میگه: چقدر خوش اندامی! صورتم داغ میشه... خیلی دلم میخواد بهش بگم دستت رو بردار، ولی روم نمیشه. میگه: حالا چرا اینقدر معصومانه کنار خیابون ایستاده بودی؟؟؟ هیچی نمیگم. این بار می پرسه کجا بریم؟ میگم نمیدونم... میگه بریم دفتر من؟! برمیگردم به سمتش و خیلی قاطع میگم: نه! می خنده. می پرسه: سایز سینه هات چنده؟ و اینقدر این سوال رو عادی می پرسه که کم مونده خیلی عادی سایزم رو بهش بگم!!! نگاهش می کنم. نگاهش روی بدنمه... نفسم می گیره. میخوام شیشه رو بدم پائین ولی پیشدستی می کنه و با خونسردی میگه: خواستم از بیرون دید نداشته باشه.
اگه حتی یه ذره شک داشتم که راست گفت بود مایه داره یا نه، تمام شکـّم با دیدن لباس هاش و حتی چهره اش، برطرف شد. یه میلیاردر واقعی بود! علاوه بر سادگی، بسیار شیک و باظرافت لباس پوشیده بود. ازم پرسید عطرت چیه؟ ولی باز هم قبل از جواب من با نگاه هوس بازانه ایی که از تنم برداشته نمی شد اسم عطر رو گفت.
گفتم:
* نمیخواید جایی بشینیم و حرف بزنیم؟
** معذّبی؟
سرم رو تکون دادم که یعنی آره!
** خب بریم دفتر من!
* گفتم که نه!
این بار دیگه نخندید. جدی شده بود. پیچید توی یه کوچه ی فرعی. کوچه ی خلوتی بود. ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت. نگاهش نمی کردم. ازم خواست نگاهش کنم. چهره ی زیبایی داشت. حس می کردم یکم عصبی شده. پرسید:
** از من چی میخوای؟
تعجب کردم!
* شما اصرار کردید همدیگه رو ببینیم!
** آره من اصرار کردم...
و ساکت شد.
داشتم کلافه می شدم.
* میتونم همینجا پیاده شم؟
** کجا میخوای بری؟
* همدیگه رو دیدیم و کنجکاویمون برطرف شد. حالا بهتره هرکس بره سراغ زندگی خودش.
چیزی که دلم می خواست این بود که در سکوت کنارش قدم بزنم. بازوش رو بگیرم و حتی ...
اما مجبور بودم اون حرفا رو بزنم تا از شر چشمهاش خلاص شم.
دستم رو گرفت. لجم گرفت از کارش؛ دلم نمیخواد کسی بدون خواستنم بهم دست بزنه. دستم رو کشیدم اما محکمتر گرفتش. صورتش رو آورد جلو و قبل از اینکه به خودم بیام لب هاش رو گذاشت روی لب هام.
نمی دونم توی همون چند ثانیه تو چشمام چی دید که خیلی سریع سرش رو عقب کشید.
فقط نگاهم می کرد. توی نگاهش آمیخته ایی از نگرانی، ترس و دلسوزی! بود.
دستاش رو گذاشت روی شونه هام. آروم آروم شونه هام رو می مالید و هر حرکت کوچیکم رو زیر نظر داشت. خیلی دلم میخواست می تونستم سرم رو بذارم روی سینه اش و خودم رو توی بغلش رها کنم... بغضم گرفته بود...
فهمید و شونه هام رو رها کرد. عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه داد. دستم رو گرفت و گذاشت روی پاش و با مهربونی گفت:
** تو نمی تونی.
* چی رو نمی تونم ؟
عصبانی شد!!!
دستم رو تا روی ... کشید! و محکم به خودش فشرد و خیلی جدی پرسید: می تونی ؟؟؟
بهت زده و بی اراده شده بودم...
دستم رو ول کرد و گفت: تو نمی تونی دختر!
احساس کردم تعمّدی در به کار بردن این کلمه داره.
در حین روشن کردن ماشین و راه افتادن ادامه داد: تو اینقدر پاکی که می ترسم بهت آسیب بزنم.
به سر کوچه که رسید ایستاد و گفت: پیاده شو!
تا به خودم بیام و بفهمم چی شده صداش رو برد بالا و گفت: من به درد تو نمی خورم دختر! تو هم به درد دوستی نمی خوری! من نمی تونم بفهممت. پیاده شو!
دست که به دستگیره بردم گفت خداحافظ و من در جوابش خیلی آروم گفتم: عجله کردی
و پیاده شدم.
هنوز در کامل بسته نشده بود که حرکت کرد و سریع دور شد...
!> هر نوع برداشتی کاملاً آزاد است.
!!> از دوستانی که پست قبل رو - که الان دیگه نیست - خوندند معذرت میخوام... مسئله به صورت توافقی حل شد.