نوشته های یه دختر خانوم نارنجی

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش ! :D


هوای روژین به سرم زده و بیرون نمیره...

اون موقع که مجبور شدم دست از نوشتن بکشم - و حتی دو ماه پیش که نوشتن رو از سر گرفتم - تصمیم داشتم دیگه اون وبلاگ خواستنی و خاطره انگیز رو به روز نکنم. اما حالا که ترپی بودن هیچ جوره به دلم نمیشینه و حتی حس و حال وبلاگ نویسی رو بهم نمیده دلم روز به روز بیشتر برای روژین پر می کشه...

روژین خیلی به گردن من حق داره...

روزای اولی که روژین بودن رو تجربه می کردم هرگز از خاطرم پاک نخواهند شد.
کسانی که اونجا با هم آشنا شدیم و دوستان عزیزی که یادگار اون روزها هستند...
.
.
.
لبریز از شوق در آغوش گرفتن دوباره ی روژینم...

 

بر می گردم به آغوش روژین

 

دوستای عزیزی که اینجا باهاشون آشنا شدم منت میذارن اگه دعوتم رو قبول کنند و ... .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1388ساعت 10:0  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

گنج مان گم گشت دیگر، رنج مان را سود نیست...!

 

1)
پدر با افتخار نسخه ی چاپ شده ی کتاب دخترک را  بالا می گیرد و با صدایی که شادی به وفور از آن چکّه می کند! می گوید: خانوم می بینی؟ دخترمون دیگه یه نویسنده ی شناخته شده است. باید بهش افتخار کنیم.
مادر لبخند می زند.
دخترک هم.


2)
صدای سیلی محکم پدر بر گونه ی دخترک تمام سالن بیمارستان را پر می کند. کارگر نظافتچی متعجب به خانم دکتر خیره می شود.
صدای پدر گوش آسمون را کر می کند:
تو کُشتی ش. تو با اون تشخیص غلطت مادربزرگت رو کُشتی. ازت شکایت می کنم. میندازمت زندان. میدم کتابت رو توقیف کنن. تو یه احمق بی لیاقتی.
و دستش را بالا می برد تا دوباره دخترک را مورد ضرب و شتم قرار دهد.
دخترک کنج دیوار قایم می شود...

 

 

همزمان با صدای الله اکبر بابا از خواب می پرم... چراغ هال روشن است. قلبم تند می زند. نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم خواب پریشانم را تعبیر کنم. گیج تر از آنم که بتوانم فکر کنم. فقط سعی می کنم صحنه های خواب را چندین بار در ذهنم مرور کنم که تا صبح از یادم نروند.
میدانم از زمان نماز خوندن بابا تا وقتی که باید از جایم بلند شوم نیم ساعتی مانده. چشمانم را می بندم و زمزمه کنان این خوابا چیه تو می بینی آخه به خواب می روم ...

 

!> اصفهان ِ امروز :  1 و 2

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 8:43  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

آرزوهای کوچک (2)

اگه قسمت اول رو به خاطر ندارید می تونید اینجا بخونید.

 

 

سوار که میشم می زنه زیر خنده و میگه: سر کاری خوبی بود، نه!؟ به زور لبخند می زنم و میگم: خیلی تک بود!!! هنوز ۵۰ متر دور نشده که دستش رو میذاره روی پام و میگه: چقدر خوش اندامی! صورتم داغ میشه... خیلی دلم میخواد بهش بگم دستت رو بردار، ولی روم نمیشه. میگه: حالا چرا اینقدر معصومانه کنار خیابون ایستاده بودی؟؟؟ هیچی نمیگم. این بار می پرسه کجا بریم؟ میگم نمیدونم... میگه بریم دفتر من؟! برمیگردم به سمتش و خیلی قاطع میگم: نه! می خنده. می پرسه: سایز سینه هات چنده؟ و اینقدر این سوال رو عادی می پرسه که کم مونده خیلی عادی سایزم رو بهش بگم!!! نگاهش می کنم. نگاهش روی بدنمه... نفسم می گیره. میخوام شیشه رو بدم پائین ولی پیشدستی می کنه و با خونسردی میگه: خواستم از بیرون دید نداشته باشه.

اگه حتی یه ذره شک داشتم که راست گفت بود مایه داره یا نه، تمام شکـّم با دیدن لباس هاش و حتی چهره اش، برطرف شد. یه میلیاردر واقعی بود! علاوه بر سادگی، بسیار شیک و باظرافت لباس پوشیده بود. ازم پرسید عطرت چیه؟ ولی باز هم قبل از جواب من با نگاه هوس بازانه ایی که از تنم برداشته نمی شد اسم عطر رو گفت.
گفتم:
* نمیخواید جایی بشینیم و حرف بزنیم؟
** معذّبی؟ 
سرم رو تکون دادم که یعنی آره!
** خب بریم دفتر من!
* گفتم که نه!
این بار دیگه نخندید. جدی شده بود. پیچید توی یه کوچه ی فرعی. کوچه ی خلوتی بود. ماشین رو نگه داشت و به سمتم برگشت. نگاهش نمی کردم. ازم خواست نگاهش کنم. چهره ی زیبایی داشت. حس می کردم یکم عصبی شده. پرسید:
** از من چی میخوای؟
تعجب کردم!
* شما اصرار کردید همدیگه رو ببینیم!
** آره من اصرار کردم...
و ساکت شد.
داشتم کلافه می شدم.
* میتونم همینجا پیاده شم؟
** کجا میخوای بری؟
* همدیگه رو دیدیم و کنجکاویمون برطرف شد. حالا بهتره هرکس بره سراغ زندگی خودش.
چیزی که دلم می خواست این بود که در سکوت کنارش قدم بزنم. بازوش رو بگیرم و حتی ...
اما مجبور بودم اون حرفا رو بزنم تا از شر چشمهاش خلاص شم.
دستم رو گرفت. لجم گرفت از کارش؛ دلم نمیخواد کسی بدون خواستنم بهم دست بزنه. دستم رو کشیدم اما محکمتر گرفتش. صورتش رو آورد جلو و قبل از اینکه به خودم بیام لب هاش رو گذاشت روی لب هام.
 
نمی دونم توی همون چند ثانیه تو چشمام چی دید که خیلی سریع سرش رو عقب کشید.
فقط نگاهم می کرد. توی نگاهش آمیخته ایی از نگرانی، ترس و دلسوزی! بود.
دستاش رو گذاشت روی شونه هام. آروم آروم شونه هام رو می مالید و هر حرکت کوچیکم رو زیر نظر داشت. خیلی دلم میخواست می تونستم سرم رو بذارم روی سینه اش و خودم رو توی بغلش رها کنم... بغضم گرفته بود...
فهمید و شونه هام رو رها کرد. عقب رفت و به پشتی صندلی تکیه داد. دستم رو گرفت و گذاشت روی پاش و با مهربونی گفت:
** تو نمی تونی.
* چی رو نمی تونم ؟
عصبانی شد!!!
دستم رو تا روی ... کشید! و محکم به خودش فشرد و خیلی جدی پرسید: می تونی ؟؟؟
بهت زده و بی اراده شده بودم...
دستم رو ول کرد و گفت: تو نمی تونی دختر!
احساس کردم تعمّدی در به کار بردن این کلمه داره.
در حین روشن کردن ماشین و راه افتادن ادامه داد: تو اینقدر پاکی که می ترسم بهت آسیب بزنم.
به سر کوچه که رسید ایستاد و گفت: پیاده شو!
تا به خودم بیام و بفهمم چی شده صداش رو برد بالا و گفت: من به درد تو نمی خورم دختر! تو هم به درد دوستی نمی خوری! من نمی تونم بفهممت. پیاده شو!
دست که به دستگیره بردم گفت خداحافظ و من در جوابش خیلی آروم گفتم: عجله کردی
و پیاده شدم.
هنوز در کامل بسته نشده بود که حرکت کرد و سریع دور شد...
 
 
 
 
 
!> هر نوع برداشتی کاملاً آزاد است.
  
!!> از دوستانی که پست قبل رو - که الان دیگه نیست - خوندند معذرت میخوام... مسئله به صورت توافقی حل شد.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 13:3  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

مرخصی تموم شد :(

 

چقدر اون چند روز مرخصی خوب بود. انگار از زندگی مرخصی گرفته بودم! بی خبری از همه کس و همه چیز. بی خبری از خودم حتی. توی راه برگشت، به خونه که نزدیک تر می شدم حال و هوام عوض میشد. انگار یواش یواش و با زجر، از رویای دل انگیزی بیدار می شدم. نه اینکه اون سه چهار روز خیلی خوش گذشته باشه! نه. اما احساس اینکه این زندگی مال من نیست و من فقط یه مهمون چند روزه هستم برام خیلی خوشایند بود. از خونه ی پدربزرگ که خارج می شدم احساس می کردم اینجا سرزمین من نیست. نگاه آدما برام مهم نبود. حتی حاضر بودم به جای لب جدول راه رفتن های همیشگی، ته جوب راه برم! بی خیال و فارغ از بودن بودم. حتی توی مطب پزشک، درد برام بی معنا شده بود. اینقدر بی معنا که حالا تازه کم کم دارم به خاطر میارم چه حرفهایی باید می زدم که نزدم و چه توصیه هایی باید می گرفتم که نگرفتم!

خوب بود... خیلی خوب... حس بی تعلقی و بی مسئولیتی...

ولی بالاخره تموم شد... و دوباره من هستم و چراها و اماها و اگرهای بی پایان این زندگی.
من این محیط کسل کننده... من و اینهمه مسئولیت... من و این بار ِ سنگین ِ بودن...

 

 

!> دلم یه دوست شاد و سرزنده میخواد که قدم زدن باهاش، روحم رو جلا بده.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 15:40  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

شوق ِ بودن ...

 

این نقاشی رو چه جوری تفسیر می کنید ؟

 

 

 

!> تا آخر هفته نیستم. میخوام برم تهران، عیادت پدربزرگ بیمار و دیدن دخترعمه ی باردار !

!!> پُرم از فکرهایی که هر کدوم می تونن به یه داستان خوب تبدیل بشن.

!!!> نقاشی در اندازه ی بزرگ تر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 13:39  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

رئیس !

میگه: اینکه رئیست کاری که ازش میخوای رو انجام نده دو دلیل میتونه داشته باشه. یا پا روی وجدانش میذاره و حقیقت رو ندیده می گیره یا به دلیل ضعف -یا تنبلی- تو در بیان حرف هات، اصلاً متوجه حقیقت ماجرا نیست! این نباید برای تو خیلی مهم باشه که نتیجه ی حرف ها و اعتراضت به شرایط کاری ات چیه، بلکه باید متوجه باشی دلیل تصمیم گیری رئیست نسبت به وضعیت تو کدوم یک از اون دو مورده. اینکه تو نتونستی وضعیتت رو به درستی نشون بدی یا اینکه اون بدون رعایت انصاف، نسبت به وضعیت تو بی توجهی می کنه!

 

حرفاش رو پذیرفتم و با رئیس اونجور که باید، حرف زدم. در مورد حجم زیاد کار، مقایسه با هم پُست های سازمانی، یکسان بودن حقوق و مزایا، مناسب نبودن دفتر کار و یه سری مسائل ریز دیگه، با آرامش و صبوری حرف هام رو زدم. هنوز چیزی عوض نشده تا ببینم نتیجه ایی که می خواستم به دست اومده یا نه، اما رئیسی که در آخرین صحبتمون گفته بود: اتاق بزرگتر میخواید چیکار!؟ این بار در جواب تقاضام برای داشتن اتاق بزرگتر گفت: من خیلی دوست دارم شما توی اتاقتون راحت باشید! ...

همین نتیجه فعلاً برام کافیه...

.

.

.

مخملک دوست جدیدمه که قراره همصحبت ساعت های خستگی ام باشه. دیروز خریدمش. شاید به نظر مسخره بیاد اما هر وقت نگاهش می کنم احساس می کنم داره به روم لبخند می زنه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 9:0  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

وقتی "همیشه فداکار" افسار پاره می کند!

 

میره به سمت آسانسور.
میگم: بیا از راه پله بریم. دو طبقه که بیشتر نیست!
میگه: نه، بیا!
یه پله میرم پائین و برمی گردم به سمتش.
قیافه ش رو جدّی کرده: بیا!
یه پله ی دیگه میرم پائین.
صدام میزنه و میگه: من نمی تونم با پله بیام. زانو درد دارم. میدونی که!
میگم: مشکل من نیست!
و یه پله ی دیگه میرم پائین.
صداش رو یکم می بره بالا: همیشه همینجوری! من زانو درد دارم! نمی تونم از راه پله بیام. ولی تو که می تونی با آسانسور بیای! چرا همیشه راه رو دو تا می کنی!؟!؟
لبخند می زنم و میگم: آخه اون راه برای من هیچ جذابیتی نداره!
برمی گردم و قبل از طی کردن پله ی بعدی، صدای بهم خوردن شدید در آسانسور رو می شنوم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 11:15  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

"تنها" مرا رها کن ...

 

بعد از شش تا مسیج و اصرارهای پی در پی، بالاخره راضی میشم گوشی رو بردارم و به حرفاش گوش بدم. بغض کرده و صداش می لرزه.
می پرسه: کجایی؟
میگم: این وقت شب میخوای کجا باشم؟ اگه مزاحم نمی شدی داشتم می خوابیدم!
کنایه ی تلخم رو نشنیده می گیره و میگه: گفتم شاید مهمونی باشی، آخه چراغ اتاقت خاموشه...
از تخت می پرم پائین و میرم زیر پنجره. پرده رو آهسته میزنم کنار. خیلی آروم و بی صدا گوشه ی پنجره رو باز می کنم. اون دورترها سایه ی دوتا پای مردونه پیداست. پس عیسی-دوستش- راست می گفت که هرشب میاد دور و بر پنجره ی اتاق من راه میره - حالا اینکه با خودش حرف می زنه و گریه هم می کنه؛ خدا میدونه! -
نمیدونم بخندم، گریه کنم، باهاش دعوا کنم، خودم رو بی تفاوت نشون بدم، یا ذوق کنم!؟
میگم: توی این سرما ایستادی اینجا که چی بشه؟! از زور سرما صدات می لرزه!
میگه: خیلی بی انصافی...
و می زنه زیر گریه.
صداش کل خیابون رو برمیداره: بی انصاف، اون موقع که من اومدم اون نبــــود.
هول میشم: یواش! چه خبره؟! میخوای مامان و بابا بیدار شن بیان بیرون؟
اهمیتی نمیده!
داد میزنه: اون موقع که من اومدم اون نبــووووووددددددد ... تو داری به من ظلم می کنی. چرا به من فرصت نمیدی خودمو ثابت کنم؟ چرا ...

قطع می کنم، پنجره رو می بندم و برمی گردم توی جام.
صدای هق هقش رو می شنوم... خیال می کنم که می شنوم!

حق با اونه. اون موقع که این اومد اون نبود ... اون رفته بود که این اومد. و حالا که این مونده و اصرار به موندنم داره اون برگشته و داره به موندن یا نموندن خودش فکر می کنه. عجب اوضاع مزخرفی دارم ...!

اما گناه من چیه که تمام عوارض این اوضاع مزخرف متوجه منه؟؟؟ گناه من که نه میخوام به این بله بگم نه به اون!؟ گناه من که وقتی در مردی خصوصیت قابل توجه و زیبایی می بینم به واسطه ی همون خصلت و به اندازه ی همون زیبایی، می تونم دوستش داشته باشم!؟ گناه من که توی این اوضاع نابسامان فکری و روحی -و حتی جسمی- سر چنین دو راهی مضحکی قرار گرفتم! گناه من چیه؟؟؟

.

.

.

 

!> ادامه ی "آرزوهای کوچک" ، بعداً .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 11:30  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

آرزوهای کوچک (1)

 

ازش خوشم اومده . صدای گرمی داره و هرچقدر با آب و تاب و پر سر و صدا حرف میزنم هیچ تغییری در تن صداش ایجاد نمیشه. می تونم تصورش کنم که اونور خط، لبخند به لب، داره به حرفام گوش میده. نمیدونم کدوم شخصیتم افسارم رو به دست گرفته که اینقدر شیطوون شدم ! از کارم می پرسه . از سن و سالم . از دوست پسرهایی که فکر میکنه داشتم ! از تجربیات س ک صی ام ! از دیدگاهم راجع به ازدواج ؛ و من تنها کاری که می کنم اینه که بعد از جواب دادن به هر سوالش، میگم : تو چی ؟ یه دوست دختر فابریک داشته که توی دوبی با هم زندگی می کردن و دختره بعد از سه سال دوستی، رفته امریکا. ۲۸ سالشه ولی حس می کنم با یه پسر ۳۴-۳۵ ساله دارم حرف می زنم! دوبی مهندسی نمیدونم چی خونده و تو کار وارد کردن آهن به ایران و گاهی صادر کردن آهن از ایرانه ! وقتی می پرسه به کدوم کشورها سفر کردی نمیدونم چی جواب بدم ! می پرسم : تو کجاها رو نرفتی ؟ میخوای مطمئن شی منم اونجاها رو نرفتم که دعوتم کنی با هم بریم ؟ قاه قاه میزنه زیر خنده و میگه : مثه دخترای بازاری حرف میزنی! خیلی زرنگی! از حرفش خوشم نمیاد. شاید چون سالی دو سه بار بیشتر توی این مود نیستم و این، کمرنگ ترین شخصیت منه... از حرفهای بعدیش اینجوری برمیاد که غیر از ۷-۸ تا کشور آسیایی و آفریقایی، کل دنیا رو گشته . خیلی به خودم فشار میارم که حرصم درنیاد !

ازم میخواد همین امروز همدیگه رو ببینیم. با اینکه می دونم اینکارو می کنم اما میگم نه. دلیل میخواد. تفاوت هامون رو براش می شمارم. قبول می کنه ولی معتقده می تونیم با هم سازگار شیم. میگه ازت خوشم اومده. نمیخوام ندیده از دستت بدم. میگم من مثل تو سه سال با دوستم همخونه نبودم! میگه مگه مهمه ؟! اون گذشته ی من بوده ! اگه از هم خوشمون بیاد قول میدم از این به بعد فقط با تو باشم ! خنده ام می گیره که اصلاً متوجه نیست من چی میگم. اصرار می کنه. میگه فقط ۵ دقیقه ببینمت. می پرسه امروز که ماشین نیاوردی !؟ این بار دیگه ادای دخترای بازاری رو درنمیارم : من ماشین شخصی ندارم ! میگه بهتر ! میام دنبالت... چند دقیقه ایی طول می کشه تا هر دو به یه قرار کوچیک توی ماشین اون متقاعد شیم.

هیچ لوازم آرایشی همراهم نیست. با اعتماد به نفس همیشگی! و با صورتی که از خستگی کار، رنگ به رو نداره میرم سر قرار. خیلی اصرار داره که یه جای خلوت سوارم کنه و من که احساس می کنم ممکنه ریگی به کفشش باشه قبول نمی کنم . سر خیابون منتهی به شلوغ ترین میدون شهر قرار میذارم! زنگ میزنه که چون خیلی وقته ایران نبوده مسیرها رو قاطی کرده و حالا توی ترافیک مونده. ازش می پرسم ماشینت چیه ؟ خوشم نمیاد به هر ماشینی که از جلوم رد میشه زل بزنم که ببینم واکنش آشنا نشون میده یا نه! میگه پراید . تعجب می کنم با اون وضع مالی توصیف شده چرا پراید ! ولی هیچی نمیگم . می پرسم چه رنگی ؟ میگه سفید. قطع می کنم و منتظر میشم. چند لحظه بعد یه پرادو مشکی تر و تمیز از جلوم رد میشه و راننده اش سری برام تکون میده و چند متر جلوتر محکم ترمز می گیره. روم رو ازش برمی گردونم. مغازه دارهای اون حوالی سرک میکشن و دو سه تا پسر هم بلند بلند میگن: کاش ما هم پرادو داشتیم! موبایلم زنگ میخوره . تا جواب میدم میگه: آبرومونو بردی که ! بیا سوار شو خانوم ! ...

 

ادامه دارد ...

 

 

!> ادامه در اینجا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 10:0  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

دکتر منو از اینجا ببر ، بیا این پول ! زندگیمو بخر !!!

 

دو هفته ایی میشه که قرص هام رو نمی خورم. هرچی به دکتر میگم من استعداد خوابالودگیم زیاده، اینقدر قرص های مست و ملنگ کننده برام تجویز نکن، نمیفهمه که ! میگه اگه شبها قرصهات رو مصرف کنی در طول روز مشکلی پیدا نمی کنی. حالا بیا و ثابت کن از وقتی تحت نظرشی یک چهارم روزهای کاری رو خواب موندی و علاوه بر هزینه ایی که بابت تاکسی تلفنی پرداخت کردی کلی تاخیر خوردی و با حراست مشکل پیدا کردی و رئیست هر روز بیشتر از قبل اخماش رو کرده توو هم و دیگه خودت هم از دست خودت کلافه شدی .

 دنبال یه راهکار جدیدم ...

 

 

خیلی دلم میخواد یک بار دیگه بخونمش (۱) و جرأت کنم ببینمش .

و بیشتر از این ها دلم میخواد با کسی ، شاید مردی شبیه به اروین یالوم ، ساعت ها حرف بزنم ... این چیزیه که به من کمک میکنه . حرف زدن با کسی که می فهمه ... 

 

 

(۱) ... دانلود فصل اول کتاب

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 10:35  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

ریمل ام ضد آب نیست لعنتی !!!

 

هنوز که هنوزه دارم به اون روز فکر می کنم .

کافی شاپ هتل آسمان .

بی حرف و ساکت .

با تکه های اضافه مونده ی کیک که نتونست با قهوه اش بخوره بازی می کرد .

یهو به حرف اومد و گفت: وقتی اینجا کنارتم همش توی دلم میگم کی میشه از اینجا برگردم و بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم ...

منو می گفت !

هر وقت اینجا کنارمه همش توی دلش میگه کی میشه از اینجا برگرده و بهم زنگ بزنه و باهام حرف بزنه ...

 

هنوز که هنوزه دارم به اون روز فکر می کنم .

و به گونه های برجسته ام که دوستشون داشت و در عرض چند ثانیه خیس و خاکستری  شد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 15:48  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

به رقص آ ...

 

تا چند وعـده باشد !؟

وین سر به سـَجده باشد !؟

هجرم بـبـُرده باشد ،

رنگ و اثـر !؟

به رقص آ ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 9:50  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  | 

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

بسم الله ...

 

لحظه هایی هست در زندگی من، که چیزی جز نوشتن، آرامشم رو تأمین نمی کنه. مدت زیادیه که از وبلاگ نویسی و حتی وبلاگ خونی جدا شده ام. برای شروع دوباره ی نوشتن، احساس خوبی در قلبم می جوشه که نمیخوام ندیده بگیرمش...

بنابراین ... سلام

سلام دوباره به همه ی دوستان وبلاگ قدیمی  که دلم برای با هم بودنمون خیلی تنگ شده

و سلام به خواننده های جدیدی که گذارشون به این طرف می افته.

 

 امیدوارم هرچه زودتر به قلمم مسلط شم و بتونم به سبکی که همیشه دوست داشتم بنویسم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 دی1388ساعت 15:30  توسط تـُـرپـی ( Torpi )  |